تبليغاتX
شعر و ترانه - مرگ با سنگ
شب است و در چشمان ما موج می زند ناباوری

آن زن که در بند است

جرمش نگاهی پاک و لبخند است

شاید سزایش مرگ با سنگ است

آن زن که مردش با خودش در حال جنگ است

 ...

آن مرد که در یادش نه فرزند بود نه زن

آن مرد که چند ماهی ، نبود در خانه

آن مردِ لایق ، مردِ غیرتمندِ عاشق

مردی که با یادش ، زنش خوابیده در بستر

مردی که یادش بوده در کاشانه اش هر شب

مردی که یادش بوده جایش

مردی که مرد است

حالا که زن خوابیده با بیگانه ای زن دار

 ...

بیگانه را زن نیست و آن مرد ، می فریبد زن به لبخند

زن رفته با شب

زن خفته با غم ، مرده در او یاد شوهر

 ...

بیگانه را زن ناگهان از ره رسید

بیگانه ای دید جای خویش با مرد خویش

فریاد و شیون ها به پا کرد ، آن دو رسوا کرد

 ...

آن زن که در بند است انگار در فکر سنگ است

مردی که با او خفته شلاق خورده ، شاید

مرد خورده شلاق چون زنش پیشش نبود ، روزی

او هفته ای بعد با زنش خوابیده در بستر

گویی نبود هرگز زنی ، هم بستری

گرم است و پر حرکت

مست است و پر شهوت

 ...

آن زن که در بند است

جرمش نگاهی پاک و لبخند است

شاید سزایش مرگ با سنگ است

شاید، سزایش مرگ با سنگ است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:11  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همه شعر های این وبلاگ از خودمه
شعر گفتن رو دوست دارم
دوست دارم حرف هام رو توی شعر بزنم...
اینجوری راحت ترم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
شهریور 1385
پیوندها
برتر از پرواز
مونا برزویی
نت به نت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM