تبليغاتX
شعر و ترانه
شب است و در چشمان ما موج می زند ناباوری
 

ببین این مرد مسکین را که در شهرش چراغی نیست

چراغی هم اگر باشد کنارش جای یاغی نیست

ببین آن شهر بی سامان که چون صحرای بی آب است

چو صحرایی که در قلبش نه گنجشکی ، نه باغی نیست

همان شهری که جای جایش ، که شبهایش ، که روزهایش

ز افرادی زمین خورده ، به قلبهایش سراغی نیست

چنان غرق در سکوتی گشت که می ترسند ز شب مردم

نمی خواهند بپرسند هم ، چرا حتی کلاغی نیست

بپرس حاجی ز این مردم که آنها می ، کجا نوشند

به این میخانه ها حتی نشانی هم ز ساقی نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:25  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همه شعر های این وبلاگ از خودمه
شعر گفتن رو دوست دارم
دوست دارم حرف هام رو توی شعر بزنم...
اینجوری راحت ترم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
شهریور 1385
پیوندها
برتر از پرواز
مونا برزویی
نت به نت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM