![]() |
![]() |
|
| شب است و در چشمان ما موج می زند ناباوری |
|
یک قدم مانده تا صبح ، یک قدم تا خورشید یک قدم مانده تا بیدار شویم تا به خواب پشت کنیم تا به هم رو کنیم تا به هم قول دهیم ... یک قدم مانده تا مرگ یک قدم تا آزادی یک قدم مانده تا لبخندِ شادی یک قدم مانده تا پایان ِ بی تابی تا طلوع تا شروع ... می توان رفت ، قدم برداشت می توان ماند و در جا زد می توان روز و شب را ساخت می توان جان و دل را باخت می توان باز ، آزاد شد می توان خواند، آزاد می توان ماند ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:47 توسط میثم |
|
|
با حضورت ماه زیبا پــس بـزن ایـن تیرگی را غــرق ِ در شادی کنم باز، زنده کـن ایـن زندگی را بی نگاهـت مرگ شادی در دلـم رخ داده بی شک در کـنارم باش و بر مـن عـرضه کـن مردانگی را سـر بـه دامانت نهم مـن ، جان بـه قـربانت دهـم تا خـود ببینی در دلـم نیست جـز کـنارت بندگی را ای ستایش گـشته از مـن رو مگردان کیـن سزا نیست بی تـو مانـم تا بدانـم مــزّه ی شـرمندگی را گفته بودم بی تو هیچم ، سرد و خاموش،مست وبی هوش با دلـم بـاش تا بخوانـد با تو باز سـازندگی را |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:17 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه شعر های این وبلاگ از خودمه
شعر گفتن رو دوست دارم دوست دارم حرف هام رو توی شعر بزنم... اینجوری راحت ترم |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
برتر از پرواز مونا برزویی نت به نت |
|
RSS
|