![]() |
![]() |
|
| شب است و در چشمان ما موج می زند ناباوری |
|
این نیمه شب خورشید چه مظلومانه بر دار می رود گویی که شب خواست است که چون بیگانه بر دار می رود مردانگی را در کدامین خانه پنهان کرده اید کین ماه سیه بخت نا جوانمردانه بر دار می رود تا کی تماشا می کنید ؟ تا کی مدارا می کنید؟ تا کی بهاران در خزان شبانه بر دار می رود ؟ هرگز ز مرگ ترسیده اید؟ هرگز ز خود پرسیده اید؟ این لاله ها بی سر چرا مستانه بر دار می رود؟ برخی زجان، برخی زمال، برخی ز آب، باید گذشت جان ها چرا با خواست این دیوانه بر دار می رود؟ «حاجی» به این مردم بگو ا ز ظلم این نامردمان هیچ گفته اید رعیت چرا شاهانه بر دار می رود؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:20 توسط میثم |
|
|
آن زن که در بند است جرمش نگاهی پاک و لبخند است شاید سزایش مرگ با سنگ است آن زن که مردش با خودش در حال جنگ است آن مرد که در یادش نه فرزند بود نه زن آن مرد که چند ماهی ، نبود در خانه آن مردِ لایق ، مردِ غیرتمندِ عاشق مردی که با یادش ، زنش خوابیده در بستر مردی که یادش بوده در کاشانه اش هر شب مردی که یادش بوده جایش مردی که مرد است حالا که زن خوابیده با بیگانه ای زن دار بیگانه را زن نیست و آن مرد ، می فریبد زن به لبخند زن رفته با شب زن خفته با غم ، مرده در او یاد شوهر بیگانه را زن ناگهان از ره رسید بیگانه ای دید جای خویش با مرد خویش فریاد و شیون ها به پا کرد ، آن دو رسوا کرد آن زن که در بند است انگار در فکر سنگ است مردی که با او خفته شلاق خورده ، شاید مرد خورده شلاق چون زنش پیشش نبود ، روزی او هفته ای بعد با زنش خوابیده در بستر گویی نبود هرگز زنی ، هم بستری گرم است و پر حرکت مست است و پر شهوت آن زن که در بند است جرمش نگاهی پاک و لبخند است شاید سزایش مرگ با سنگ است شاید، سزایش مرگ با سنگ است |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:11 توسط میثم |
|
|
رنگ عشق ، قرمز ، آبی،... نمی دانم طعم عشق ، شیرین و تلخ ،... نمی دانم من مگر عشق را دیده ام ؟ چشیده ام ؟ نمی دانم پس چه می دانم من ؟ نمی دانم نمی دانم نمی دانم من چه هستم ؟ من که ام ؟ من که عشق ، از یاد برده ام من که یار، در دل کشته ام زنده ام پس من چرا ؟ من که شبها تنهای تنـ...نه هست یکی با من هنوز ! هست یکی ، افسوس برده بودمش ز ِ یاد من چه هستم ؟ من که ام ؟ من که او از یاد برده ام ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:43 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه شعر های این وبلاگ از خودمه
شعر گفتن رو دوست دارم دوست دارم حرف هام رو توی شعر بزنم... اینجوری راحت ترم |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
برتر از پرواز مونا برزویی نت به نت |
|
RSS
|