![]() |
![]() |
|
| شب است و در چشمان ما موج می زند ناباوری |
|
شب شد، نخواب مهتاب و ببین جلوه ای، دیگه از آفتاب و ببین
نخواب تا چشای قشنگت کابوس نبینن به یاد مرگِ زندگی کنار ماتم نشـینن آب بزن به چشمای خواب زدت نزار که خواب تو چشماتم لونه کنه نزار که برگ های امید زرد بشن حسرت و نا امیدی توی دلت خونه کنه بیدار بمون... نگو آسمون که ابریه نگو مهتاب امشب نادیدنیه با خودت بیدار نگه دار چشایی رو که به دنبال یه جای آبیه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:45 توسط میثم |
|
|
شب است و در چشمان ما موج می زند ناباوری
این تیره بختی را ببیــن آســـمان ندارد اختری شب است و از سرمای آن در خانه اند ماه پیکران خود را به شب وا داده اند گـویند نباشد یاوری از ترس این سرما چنان بر سر کشیده اند پتــو گویی که عمداً خواسته اند برخود بگیرند سرسری روز را که رسوا می کنند شب را که زیبا می کنند از ترس شب کم مانده است گیرند عـدو را داوری «حاجی» چرا ترسیده ای تردید به دل ره داده ای برخیز که وقت تنگ است و تو باید عدالت گستری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:16 توسط میثم |
|
|
به کی بگم دوست دارم من که کسی روندارم حرف های توی دلم و توی چشمام میزارم به کی بگم دردم چیه درد دلم بی کسیه حرفهای پر نیش اونا خالی از همدردیه صدای تو خورشیدیه برای شبهای دلم مرهم موثری واسه زخمای دلم با رویای چهره ی تو غمام و از یاد می برم توی دست نوشته هام معنی عشق و میارم اگه تو مال من بشی تنهاییام تموم می شه روی اون بی کسیهام خط بطلان می کشه کاشکی بشه بی کسیم و تو نگاهم ببینی عشق پاک من و از توی چشمام بخونی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 0:50 توسط میثم |
|
|
من پر از حس نبودن خالی از احساس بودن
ای دلیل عاشقی هام بی تو نیست حس سرودن
ای امید قلب تنهام ای تموم آرزوهام
همه حرف تو ترانه ای پناه بی کسی هام
ای تویی رونق خونه بی تو من پر از بهونه
ای گل گلدون قلبم با تو دل هنوز جوونه
تو خورشید شب تارم تو شبم هستی کنارم
من اگه ماه شب هستم هر چه هستم از تو دارم
بی تو من گلوله غم نشونه به سوی قلبم
بی امید از با تو بودن شاعر آواز مرگم
بی تو اسطوره دردم بی خیال از گرما سردم
بعد تو تا روز آخر شاعر آواز مرگم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 22:46 توسط میثم |
|
|
من با نگاهی پیر به خود جفا کردم
چون با دلیلی خرد تو را رها کردم
از من نپرسیدی دلیل کارم چیست
یا روح پاکم را چرا فدا کردم
این قلب تاریکم گواه به این دارد
که این بغض و غم را من به خود رواکردم
باید شوی راضی ز دست من روزی
بخشی ستمهایی که نا بجا کردم
کس جزتو در قلبم رهی نیابد جان
من در بهاری سبز خود را فنا کردم
پاییز رویامان خزان دلها شد
سرمای این شب را خودم به پا کردم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 22:25 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه شعر های این وبلاگ از خودمه
شعر گفتن رو دوست دارم دوست دارم حرف هام رو توی شعر بزنم... اینجوری راحت ترم |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
برتر از پرواز مونا برزویی نت به نت |
|
RSS
|