تبليغاتX
شعر و ترانه
شب است و در چشمان ما موج می زند ناباوری

روحـم نمی دانم  چرا  هر شـب  پریـشان  می شود

زندان  تن را می درد  باز هم  به  زندان  می شود

گویا که  دردی جان گداز از زخم  دیرین  می کشد

زخمی  که  در اعماق دل  همواره  پـنهان  می شود

روحم   نمی دانم  چـرا  با خود  چنیـن  بد  می کند

یک شب به رویا می رود همچون امیـران می شود

یک شب به کابوسی مهیب ، دیو دیده الکن می شود

یک  شب  که  با  ناباوری  حامی  دزدان  می شود!

روحم  به  بیـداری  چـنان جنگـیده  با  صدها  فـساد

چون دزد و سارق کی به خواب دست بوس شاهان می شود؟

کی  چون امیر در ناز و نعمت با مهان  سر می کند؟

غم های  مردم  دیده کی  خود  چون  پلیدان می شود؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط میثم | 
 

ببین این مرد مسکین را که در شهرش چراغی نیست

چراغی هم اگر باشد کنارش جای یاغی نیست

ببین آن شهر بی سامان که چون صحرای بی آب است

چو صحرایی که در قلبش نه گنجشکی ، نه باغی نیست

همان شهری که جای جایش ، که شبهایش ، که روزهایش

ز افرادی زمین خورده ، به قلبهایش سراغی نیست

چنان غرق در سکوتی گشت که می ترسند ز شب مردم

نمی خواهند بپرسند هم ، چرا حتی کلاغی نیست

بپرس حاجی ز این مردم که آنها می ، کجا نوشند

به این میخانه ها حتی نشانی هم ز ساقی نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:25  توسط میثم | 

من  با  نگاهی پیر به خود جفا کردم 

            

چون   با  دلیلی   خرد   تو  را   رها کردم

 

از  من  نپرسیدی  دلیل کارم  چیست 

            

یا   روح   پاکم   را    چرا     فدا     کردم

 

این  قلب  تاریکم  گواه  به  این  دارد 

           

کین بغض و غم را من  به  خود  روا کردم

 

باید شوی راضی ز دست من روزی   

         

 بخشی     ستمهایی    که     نا بجا    کردم

 

کس جزتو در  قلبم  رهی  نیابد جان 

          

من   در   بهاری   سبز  خود  را فنا کردم

 

پاییز   رویامان   خزان     دلها   شد  

            

سرمای   این  شب  را  خودم   به پا کردم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:54  توسط میثم | 
از یاد نبردم من نگاهت را

هرگز ندیدم روی ماهت را

با من نبودی لحظه ای حتی

تا حس کنم یک دم پناهت را

 

من با نگاهت خفته ام هر شب

در خواب نبودم لحظه ای بی تب

بی تاب آن بودم ببینم تا

کی نام من را می بری بر لب

 

هر لحظه با یادت سخن گفتم

من با تو از افکار من گفتم

در خود ندیدم لحظه ای سستی

چون با تو از احوال تن گفتم

 

جانا تویی مبهم چو فرداها

زیبا تویی زیبا تویی تنها

شیدا تویی آن کس که با یادش

آپ کرده بودم هر دم این وب را

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:16  توسط میثم | 
ماییم که رسوا به جهانیم تعنه بر من نزنید

ماییم که شب را همه خوابیم تعنه بر من نزنید

از من نپرسید که چرا هرگز به جوابی نرسیم

در خواب به دنبال جوابیم تعنه بر من نزنید

خوابگاه ما، ‌غمکده ای ویرانه است در پس شب

باید که ما خانه بسازیم  تعنه  بر  من  نزنید

در خواب غفلت اَر بدیدید خانه را رفته به باد

ما جملگی  رفته  به  بادیم   تعنه بر من نزنید

گر تعنه بر من نزنید گویم که راه ، چاره کجاست

این است که در جامعه ماییم تعنه بر من نزنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:31  توسط میثم | 

یک قدم مانده تا صبح ، یک قدم تا خورشید

یک قدم مانده تا بیدار شویم

تا به خواب پشت کنیم

تا به هم رو کنیم

تا به هم قول دهیم

...

یک قدم مانده تا مرگ

یک قدم تا آزادی

یک قدم مانده تا لبخندِ شادی

یک قدم مانده تا پایان ِ بی تابی

تا طلوع

تا شروع

...

می توان رفت ، قدم برداشت

می توان ماند و در جا زد

می توان روز و شب را ساخت

می توان جان و دل را باخت

می توان باز ، آزاد شد

می توان خواند، آزاد

می توان ماند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:47  توسط میثم | 

با   حضورت  ماه  زیبا  پــس  بـزن   ایـن    تیرگی را

غــرق ِ در  شادی  کنم  باز، زنده  کـن  ایـن  زندگی را

بی  نگاهـت  مرگ  شادی  در  دلـم  رخ  داده  بی شک

در  کـنارم  باش و  بر مـن  عـرضه  کـن  مردانگی را

سـر  بـه  دامانت  نهم مـن ، جان  بـه  قـربانت  دهـم تا

خـود  ببینی  در  دلـم  نیست   جـز  کـنارت   بندگی را

ای  ستایش  گـشته از مـن رو مگردان  کیـن سزا نیست

بی   تـو   مانـم   تا   بدانـم    مــزّه ی    شـرمندگی را

گفته بودم بی تو هیچم ، سرد و خاموش،مست وبی هوش

با  دلـم  بـاش  تا  بخوانـد   با   تو   باز  سـازندگی را

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:17  توسط میثم | 

این نیمه شب خورشید چه مظلومانه بر دار می رود    

 گویی که شب خواست است که چون بیگانه بر دار می رود

مردانگی  را  در  کدامین  خانه    پنهان    کرده اید    

 کین    ماه     سیه بخت    نا جوانمردانه   بر دار می رود

تا  کی   تماشا  می کنید ؟  تا  کی   مدارا   می کنید؟   

  تا    کی    بهاران    در  خزان   شبانه    بر دار می رود ؟

هرگز ز مرگ ترسیده اید؟ هرگز  ز خود پرسیده اید؟    

 این   لاله ها    بی سر   چرا    مستانه     بر دار می رود؟

برخی  زجان، برخی زمال، برخی  ز آب، باید گذشت   

 جان ها  چرا   با   خواست   این   دیوانه    بر دار می رود؟

«حاجی»  به این مردم  بگو ا ز ظلم  این  نامردمان   

 هیچ   گفته اید    رعیت    چرا    شاهانه    بر دار می رود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:20  توسط میثم | 

آن زن که در بند است

جرمش نگاهی پاک و لبخند است

شاید سزایش مرگ با سنگ است

آن زن که مردش با خودش در حال جنگ است

 ...

آن مرد که در یادش نه فرزند بود نه زن

آن مرد که چند ماهی ، نبود در خانه

آن مردِ لایق ، مردِ غیرتمندِ عاشق

مردی که با یادش ، زنش خوابیده در بستر

مردی که یادش بوده در کاشانه اش هر شب

مردی که یادش بوده جایش

مردی که مرد است

حالا که زن خوابیده با بیگانه ای زن دار

 ...

بیگانه را زن نیست و آن مرد ، می فریبد زن به لبخند

زن رفته با شب

زن خفته با غم ، مرده در او یاد شوهر

 ...

بیگانه را زن ناگهان از ره رسید

بیگانه ای دید جای خویش با مرد خویش

فریاد و شیون ها به پا کرد ، آن دو رسوا کرد

 ...

آن زن که در بند است انگار در فکر سنگ است

مردی که با او خفته شلاق خورده ، شاید

مرد خورده شلاق چون زنش پیشش نبود ، روزی

او هفته ای بعد با زنش خوابیده در بستر

گویی نبود هرگز زنی ، هم بستری

گرم است و پر حرکت

مست است و پر شهوت

 ...

آن زن که در بند است

جرمش نگاهی پاک و لبخند است

شاید سزایش مرگ با سنگ است

شاید، سزایش مرگ با سنگ است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:11  توسط میثم | 

رنگ عشق ، قرمز ، آبی،...

نمی دانم

طعم عشق ، شیرین و تلخ ،...

نمی دانم

من مگر عشق را دیده ام ؟ چشیده ام ؟

نمی دانم

پس چه می دانم من ؟

نمی دانم

نمی دانم

نمی دانم

من چه هستم ؟

من که ام ؟

من که عشق ، از یاد برده ام

من که یار، در دل کشته ام

زنده ام پس من چرا ؟

من که شبها تنهای تنـ...نه

هست یکی با من هنوز !

هست یکی ، افسوس برده بودمش ز ِ یاد

من چه هستم ؟

من که ام ؟

من که او از یاد برده ام !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:43  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
همه شعر های این وبلاگ از خودمه
شعر گفتن رو دوست دارم
دوست دارم حرف هام رو توی شعر بزنم...
اینجوری راحت ترم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
شهریور 1385
پیوندها
برتر از پرواز
مونا برزویی
نت به نت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان